تبليغاتX
جزيره بي خيالي

جزيره بي خيالي

یک كم سینما، یک کم فوتبال، یک کم کتاب... یک کم همه چی! از سحر طلوعی

1. قطبی برگشت. حیف شد. حالا سر هر بازی خون خونمان را می خورد نکند همان بلایی که پروین سر تیم بگوویچ درآورد، استیلی برای قطبی تدارک ببیند. دوستمان این کاره است، شک نکنید. تجربه نیم فصل پارسالش یادمان مانده. آدم های شکست خورده و وامانده، ترسناک و عجیب غریب هستند؛ خاطرتان هست چه کسی کلک کارلیتو را کند؟

2. سال اول دبیرستان علوی به خاطر جوراب سفید نمره انضباطم کم شد. آنقدر پوشیدم تا رویشان کم شد. شلوار مخمل کبریتی مشکی را هم با شلوار پارچه ایی عوض نکردم؛ باز هم باید رویشان کم می شد. من جای آن خبرنگار دختر بودم می گفتم " یادم باشد من هم برایتان یک تیغ ژیلت بخرم"

3. تیغ زن؟ خوب نیست. اصلن فیلم نیست. تکه پاره های یک ذهن مغشوش و مشوش است. دراگ بازی داوودنژاد پسر، تعقیب و گریز جاده ای و خل خل بازی عطاران و قر و اطوار های فشن نمای لادن مستوفی ... که چی آقای داوودنژاد؟ که ناگهان همه عاقبت به خیر شوند و سوار بر آریا به خانه بخت بروند؟ من نفهمیدم تیغ زن چه حرفی برای گفتن داشت.

پ.ن: ای کاش وقتی sad & maz اش اوج می گیرد بازی در نیاورد، حرفش را بزند...

+ نوشته شده در  Sat 5 Jul 2008ساعت 10:56 AM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

1. ببینم خدا حالش از خودش بهم نمی خورد بس که آخر ِ همه چیز را از مدتها قبل می داند؟ برای خدا متاسفم، از حس غافلگیر شدن و رو دست خوردن محروم است.

2. از روز زن متنفرم. 

3. دلم برای آن دیالوگ هامون توی آیینه تنگ شده؛ "هُش، کجا؟ مرتیکه خر!" خیلی زنده و رک بود.

پ.ن: هنوز هم دوستش دارم، بعد از گذشت بیشتر از هزار روز. مازوخیست شاخ و دم ندارد.

+ نوشته شده در  Tue 24 Jun 2008ساعت 3:5 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

1. ای کاش آلمان هم مرعوب اینهمه شور و شوق ترکی شود؛ شور و شوقی که تا مرز دیوانگی می رود، اما با آن یکی نمی شود و به جنون نمی رسد. ترکها برای پیروزی به دیوانگی می زنند، اما اهل جنون برای باخت نیستند. اینجا فرق بازی احساسی ترکها با دیگر تیمها مشخص می شود. ترکها استراتژی برد را آموخته اند و برای اجرایش از جانشان مایه می گذارند، اما احساسی های کلاسیک ( ایران ) ندانسته و نا آشنا به رموز برد، سودای پیروزی در سر می پرورانند و قربانی اش می شوند. تاکتیک برای ترکها اگر اساس تیم است و احساس چاشنی اش، ماجرا برای احساسی های کلاسیک کاملن وارونه است. فراموش کنید این چرندها را که (موقعیت گل کرواسی جلوی ترکیه ده به دو بود) تیم پیروز را از روی تعداد موقعیت گل در بازی و توپهای به تیرک خورده نمی شناسند. تیم پیروز همانی است که سه امتیاز را توی جیب می گذارد و از زمین بیرون می رود. چک، کرواسی، حالا نوبت ژرمن ها است. فوتبال خط کشی شده آلمانی ها هم می تواند مقهور دیوانگی ترکها شود.

2. بعضی ها شغلشان این است که برادر "کسی" هستند! طرف با اهالی جبهه ملی، نهضت آزادی، طالقانی، بازرگان و ... دم خور بوده، حالا برادرش توی بوق آبادگران و احمدی نژادی ها می دمد و مدعی خونش است.

پ.ن: منظورم از این تیتر این نیست که پای خدا را وسط میدان بکشم، آن هم وسط میدان فوتبال. 

+ نوشته شده در  Sat 21 Jun 2008ساعت 11:34 AM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 می خواهم صحت و سقم این ماجرا برایم محرز شود.  "سارتر" چنین حرفی زده است؟

 "I have no religion, but if I were to choose one, it would be that of Shariati's"
                                           Jean-Paul Sartre             

پ.ن: از اینجا پیدایش کردم.

+ نوشته شده در  Wed 18 Jun 2008ساعت 4:59 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دختر دانشجوی دانشگاه زنجان برود خدا را شکر کند آن جمعیت که برای دفاع از او وارد دفتر معاونت فرهنگی شد به او تجاوز نکرده است. اینطور که پیش می رود حتی به آن برادران هم دیگر نمی شود اعتماد کرد.

+ نوشته شده در  Mon 16 Jun 2008ساعت 2:34 PM  توسط سحر طلوعي 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

"چه خوب که از این دنیا رفت، والا جواب قیصر و فرمون رو چی می داد؟" خان دایی خطاب به مادر، ( فاطی بعد از تعرض منصور آق منگل خودکشی کرده ) سکانس خواندن نامه فاطی توسط خان دایی برای مادر، فیلم قیصر، کارگردان : مسعود کیمیایی.

نسبت کیمیایی امروزه روز با این جمله "خان دایی" چیست؟ کیمیایی هنوز هم فکر می کند فاطی ها بهتر است خودکشی کنند؟ فاطی ها باید به برادرانشان جواب پس بدهند؟ ای کاش می دانستم جواب کیمیایی چیست. 

+ نوشته شده در  Sun 15 Jun 2008ساعت 0:35 AM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دلم از این ها می خواهد. کی پایش به ایران می رسد؟

عدسی با خامه خورده اید؟ یک بار امتحان کنید، مشتری اش می شوید.

انگلیس که نیست، فرانسه هم که نه زیدان دارد نه شبه زیدان. دلمان به اسپانیا و هلند خوش است. جام ملتهای اروپا هم دیگر چنگی به دل نمی زند، از بس که آدم بزرگ ندارد.

حرفهای سوسن شریعتی مثل نوشتنش شیرین و خوشمزه است. ای کاش بیشتر از این با او سر تجربه کردن یک دختر نوجوان ۱۵ ساله در غربت بحث و جدل می شد. گریز از موضع "آقازاده بودن" خانم سوسن شریعتی قابل تقدیر است.

+ نوشته شده در  Wed 11 Jun 2008ساعت 5:11 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آفتاب سوخته و هیجان زده برگشته ام. بالاخره اصفهان را دیدم. کشفیاتم از شهر مردم حاضر جواب و نکته سنج به اندازه کسی است که فقط چهار روز با آنها بده و بستان کرده... الهه برایم سنگ تمام گذاشت. مهربانی مادرش جبران شدنی نیست. خوشحالم از کشف اصفهان و کوچه پس کوچه های پیچ در پیچش... خیلی خوش گذشت.

1. اگر هنگام پیاده روی در پیاده رو با کسی ( آقا و خانمش فرقی ندارد ) برخورد کردید که چشم در چشمتان شما را ندید و از رویتان رد شد، یا وقتی از کنارتان عبور کرد، دستهایش را کنار نکشید، محکم به پهلویتان کوبید و ... مطمئن باشید طرف اصفهانی است.

2. اگر برای رفتن از این چهار راه به آن چهار راه تاکسی سوار شدید و راننده هزار تومان ( بلکه بیشتر ) کرایه طلب کرد، فشارخونتان را کنترل کنید و مطمئن باشید اینجا اصفهان است و طرف شما را بی آنکه خواسته باشید دربست سوار کرده. ای کاش سازمان تاکسی رانی اصفهان، تاکسی متر سواری هایش را راه اندازی کند؛ عشق دربست زدن راننده های اصفهان را کشته. ( هیچوقت فکر نمی کردم دلم برای راننده تاکسی های تهران تنگ شود! )

3. "طوری نیمی شِد!" این را یکی از بازدید کننده های عمارت چهلستون با لهجه غلیط اصفهانی اش در جواب هشدار "no flash" یکی از توریستهای خارجی گفت... طرف داشت با دوربین فلش دار از مجموعه عکاسی می کرد... اینکه "طوری نیمی شِد" دوستمان برای آن آقای خارجی نگران آثار قدیمی و ... نامفهوم بود بماند، اما خجالت هم به قول اصفهانی ها "خُب چیزیِست"

4. شنا وسط حوض میدان نقش جهان از آن کارهایی است که فقط از لابیرنتهای پیچ در پیچ مغز ما ایرانی ها خارج می شود. عمق حوض میدان نقش جهان جَخت به شصت، هفتاد سانت برسد، اما می دانید دیگر ورود به حوض میدان نقش جهان نه بلیت می خواهد و نه مشمول اخم و تَخم نگهبان می شود.

5. ای کاش می شد میل به نوشتن روی در و دیوار و لمس کردن را از ما گرفت. خدا را شکر دیگر در و دیوار عالی قاپو، چهلستون، سی و سه پل، پل خواجو و ... جایی برای کنده کاری و نوشتن یادگاری ندارد.

6. حالا نمی شد میراث فرهنگی به آن نقاشی های زیبا و ظریف دوران صفوی عمارت عالی قاپو و چهلستون، کِکِه ( گُ... ) نمی زد؟ آقایان مثل فتو شاپ کارهای ناشی برای تصاویر زنان آستین و یقه کشیده اند و جاهایی که دیده اند اوضاع تحمل ناپذیر است، ماجرا را از اصل و اساس پاک کرده اند! در اینجور مواقع می شود از پارچه استفاده کرد، نمی شود؟

پ.ن: لازم نیست از عظمت میدان نقش جهان، شکوه مسجد شاه ( امام ) و هنر دست نگار گرهای چهلستون و ... تعریف کنم. شما که اصفهان ندیده نیستید، اگر هستید پیشنهاد می کنم زودتر برنامه اصفهان گردی را در دستور کارتان قرار دهید، مبادا داغش به دلتان بماند... (داغ ارگ بم بدجور به دل من ماند...) عن قریب است که بشنویم سقف عالی قاپو فرو ریخت، سی و سه پل را آب برد یا مسجد شیخ لطف الله به جهت نداشتن مناره معاند با شرع مقدس اسلام تشخیص داده شده و به صلاح دید مسوولان تخریب می شود...

+ نوشته شده در  Sat 7 Jun 2008ساعت 4:15 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

گریز از موضع "وودی آلن بودن" در فیلم "رویای کاساندرا" همه آن اتفاقی است که برای کارگردان بزرگ هالیوودی افتاده و خیل طرفدارانش را به شورش واداشته. "رویای کاساندرا" فیلم خوبی است و فقط با سابقه ذهنی ما از کارگردان و دیگر فیلمهایش جور نیست. اتفاقی که پیشتر هم افتاده بود. در match point غافلگیر شدیم، نشدیم؟ چرا، اما آنقدر خودمان را درگیر بازی های دراماتیک ماجرا کردیم که نگفتیم آلن، آن کارگردان همیشگی ما نیست، یا اصلن او را به درام چه کار؟ آلن رویای کاساندرا ادامه آلن match point است؛ شگفت انگیز تر و تکاندهنده تر. آلنی که دلیل همه اتفاقهای پیرامونی را معمولی، ساده و گهگاه احمقانه می پندارد و به دنبال کشف علت و معلولهای آنچنانی نیست. آنقدر احمقانه که آدم برای رسیدن به رویایش دست به آدم کشی بزند. او با کمترین ادا داستان رویای دو برادر را به تصویر می کشد و ماجرا را بدون اطوار برای ما نمایش می دهد؛ به همان سادگی رد نشدن حلقه ازدواج از نرده های اطراف کانال آب در match point. پایان بندی رویای کاساندرا اوج کار وودی آلن است، اوج همان ادعای آنچنانی نبودن علتها... منتقدان آلن بهانه جویانه رویای کاساندرا را به صلابه کشیده اند و تاب فرار از موضع همیشگی اش را نیاورده اند. آنها ظرفیت غافلگیر شدن ندارند.

پ.ن1: آنژلا را نمی شناسم. فقط می دانم اهل کردستان است و سر نترسی دارد. او با خوش سلیقگی و نکته سنجی هدیه جالب و بامزه ای برای اهالی روزنامه فرستاده ( تصویرش را می بینید ). ممنون "آنژلا"ی عزیز. در تمام این پنج ،شش سال روزنامه نگاری هدیه ای به این دلچسبی نگرفته بودم...

پ.ن2: عکس کار مشترکی است از شاداب ارضی و دوربین بهنام موذن.

پ.ن3: پیش به سوی تعطیلات و فراموشی ...

+ نوشته شده در  Sun 1 Jun 2008ساعت 6:21 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

"با من صنما! دل یک دِلِه کُن/ گَر سَر نَنَهم وانگَه گِلِه کُن" افتاده توی دهنم و یک بند زیر لب زمزمه اش می کنم... چقدر همخوان اوضاع این روزهایم است.

+ نوشته شده در  Tue 27 May 2008ساعت 6:16 PM  توسط سحر طلوعي 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin