بن بست سیاسی؛ چه برای این طرف که میرحسین و طرفدارانش ایستاده اند و چه برای آن طرف که حکومت است. هر دو گروه آچمز شده اند. گروه اول به خواسته اش نرسید و خون داد و سرکوب شد. گروه دوم هم که مشروعیت و مقبولیت خود را زیر سوال دید؛ چه داخلی و چه خارجی. کینه اما سهم مشترک هر دو است، به اضافه افسردگی و سرخوردگی و احساس پوچی و گیجی که تنها برای مردم است. این بخشی از ماجرا است.
این دو هفته تهران نشان داد امید به اصلاحات نیست. راه دیگر باید جست. میرحسین باید تکلیفش را با خودش روشن کند. او دنبال پس گرفتن رای مردم بود و ابطال انتخابات. نشد و نتوانست خواسته اش را عملی کند. اگر فکر می کرد با حضور خیابانی و تجمع های بی صدا می تواند حرف مردم را به کرسی بنشاند، طی این دو هفته متوجه شد گلوله و رعب و وحشت جواب این اعتراض مدنی است. او یا می دانست و خواست این اصلاح ناپذیری را ثابت کند یا فکر گلوله و ارعاب را نمی کرد و حالا متوجه اوضاع شد. هر چه بود تمام شد. از اینجا به بعد تاکتیک بازی فرق می کند. بازی ای که fair نیست. میر حسین طراح بازی است. او باید طرح تاکتیک کند. توپ در زمین او است؛ بلند و کشیده...

دو هفته اعتراض خاموش و سرکوب خونین قطعن تفریح و برای تخلیه هیجان نبود. برای ادامه راه ذهن آماده می خواهد. ذهن ورزیده و آرام که کینه را به راهکار کارآمد تبدیل کند. ذهنی که هیجان را در سطحی مطلوب نگه دارد و جلوی سرخوردگی و افسردگی را بگیرد.
این روزها همچنان سکانس آخر فیلم درباره الی تکرار می شود. بی ام دبلیوی مدل هفتادی به گل نشسته و ما در عین استیصال و درماندگی تلاش می کنیم آن را بیرون بکشیم.
سکانس آخر فیلم "درباره الی" این روزها مدام تکرار می شود. از آن سکانسی می گویم که احمد و منوچهر و پیمان و ... سعی می کنند بی ام دبلیوی آلبالویی دهه هفتاد ( میلادی ) را از گل و لای ساحل و دریا بکشند بیرون. احمد و منوچهر و نازی و همه آن شخصیتهایی که در درباره الی می بینیم از همین طبقه متوسطی هستند که امروز در خیابانها دستها را بالا آورده اند و اعتراض دارند. این طبقه امروز تلاش می کند آن بی ام دبلیوی به گل نشسته نماد دهه هفتاد را، بعضی از آرمانهای از دست رفته و گمشده و تحریف شده انقلاب دهه پنجاهش ( خورشیدی ) را دوباره بازیابد. آرمانهایی نظیر جمهوریت و آزادی. این طبقه با عمده آن نسلی که انقلاب 57 را راه انداختند فرق دارد. توده صرف نیست. سرش توی حساب است. این طبقه نه تنها در این چهار سال که در این سی سال بیشترین فشارها را تحمل کرده و با بیشترین سرکوبها رو به رو شده است. گشت ارشاد، تبعیضهای اقتصادی، آموزشی و اجتماعی و ... اهرم فشار بر آنها بوده است. این طبقه نه با جمکران رفتن تخلیه احساسات می کند، نه با تفریحات آنچنانی آشنا است. نه پای منبر حاج سعید حدادیان شادی می کند، نه تعطیلاتش را در جزایر قناری می گذراند. همان طبقه ای است که زیر و رویش را اصغر فرهادی در درباره الی به تصوبر کشیده است. اعتراضهای امروز خیابانهای تهران به ندرت از میدان امام حسین پایین تر می رود و کمتر در حوالی بُرجها می پاید. فریادها این روزها حول و حوش انقلاب و هفت تیر و صادقیه و سعادت آباد شنیده می شود. این مناطق، محل تمرکز قشر متوسط شهری تهران است. صدای الله اکبر هر شب تهران از پشت بام خانه های همین طبقه بلند می شود. قشر سرکوب شده و طبقه فراموش شده ای که در تنگناهای نظام مورد سوء استفاده قرار گرفته حالا فریادش بلند شده که چرا به او توهین شده؟ چرا حقوقش رعایت نشده؟ و ... این طبقه احساس می کند آلت دست شده، شرافتش به خطر افتاده و آبرویش را باخته. این طبقه می داند نام "ملت" از تریبونهای رسمی اشاره به او نمی کند. او می داند وقتی نام "ملت" را یدک می کشد که پای صندوقهای رای است، اما وقتی اعتراض می کند، خس و خاشاک است و اراذل و اوباش و عنصر فریب خورده... این طبقه می خواهد به شمار بیاید. می خواهد دیده شود.
1. سلطنت طلبها، مریم رجوی و دار و دسته اش از این مردم بکشند بیرون. ما اینجا به اندازه کافی انرژی برای خنثی کردن دروغهای فارس و صدا و سیما صرف می کنیم. نمی خواهیم به کثافت کاری های دار و دسته رجوی و امثال آنها متهم شویم.
2. از این قلابی تر نمی شد! وطن امروز حیا ندارد، باشد، یک نفر عاقل هم در این روزنامه پیدا نمی شود؟

پ.ن1: قلم نیوز هک شده است. به اخبارش توجه نکنید. حمید رضا می گوید هک نشده.
پ.ن2: این آقا که در عکس مشاهده می کنید از شیرین عقلان ولو در محله فاطمی است. تفنگی هم که دستش می بینید، اسباب بازی است. در این عکس اسباب بازی بودن اسلحه کاملن واضح است.
فیگارو: ایران امروز (شنبه 30.3.88 ) تکلیف آزادی را روشن می کند.
این روزها آنقدر سرخوش نیستم که چنین عکسهایی برای صفحه گزارش تصویری انتخاب کنم. این روزها دل و دماغ پیگیری ماجراهای خانواده سلطنتی انگلیس و غیره را ندارم. شش عکس از صفحه گزارش تصویری پنجشنبه از ترس محرمعلی خان وزارت ارشاد تغییر کرده است. برای صفحه گزارش تصویری امروز پنجشنبه، بازتاب راهپیمایی مسالمت آمیز روز دوشنبه در روزنامه های آنور آب را تدارک دیده بودم. صفحه ام با این صفحه که امروز در روزنامه چاپ شده از زمین تا آسمان فاصله دارد. حیف شد، هرز رفت...
پ.ن1: زنگ نزنید روزنامه فحش بدهید که "بچه های ما را می کشند، آن وقت شما عکس از گل و بلبل می گذارید و چِه و چِه ..."
پ.ن2: مردمی که این چند روز در خیابانها و میدانها حاضر شده اند به نشانه اعتراض، به طرز شگفت انگیزی امیدوارکننده اند؛ نه فقط از حیث جمعیت که بخاطر نشان دادن سیر تکاملی و رفتارهای مدنی. سکوت در این جمعیت بزرگ به راحتی رعایت می شود. این مردم را نمی شود با برچسب اراذل و اوباش و مشتی خس و خاشاک خانه نشین کرد که از حق قانونی خود بگذرد.
پ.ن3: ما از این صدا و سیما انتظار نداریم حقوق معترضان را رعایت کند، صداقت و راستی نشان دهد و ...، اما خواندن پیامک و اعلام کردن شماره اس ام اس از آن آبروریزی هایی است که تنها در ساختمان جام جم اتفاق می افتد!
1. میدان ولی عصر امروز سه شنبه 26.3.88 در دست اراذل و اوباشی است که به اسم موسوی پرچم سبز در یک دست گرفته اند و در دست دیگر قمه. آنها آمده اند ما را بد نام کنند. آنها از جمعیت دیروز ما در انقلاب به آزادی ترسیده اند.
2. بیایید روی گزینه نماز جمعه تهران فکر کنیم. حضور در این جمع می تواند صدای ما را مسقیم به گوش آنها که باید بشنوند، برساند.
3. متاسفانه نگاه مردم آن ور دنیا به ما نگاه درست و دقیقی نیست. تیتر این مقاله گاردین گویای این اطلاعات اشتباه و تصورات نادرستی است که آنها از ما دارند.
4. میدان ونک الان و در این لحظه ( پنج و سی دقیقه 26.3.88 ) پر شده از مردمی که آمده اند حقشان را بگیرند. ای کاش تنها مقابل گاردی ها نمانند.
احمدی نژاد در جمع هوادارانش در میدان ولی عصر تهران ادعای سیادت کرد و شال سبز به گردن انداخت. شاید حرف های فائزه هاشمی درباره او درست از آب در بیاید؛ این آقای فردا ادعا می کند امام زمان است. اگر امشب آمد گفت من میر حسین موسوی هستم تعجب نکنید.

اگر تقلب بشه ایران قیامت می شه
انگشت شست دولت را از دیشب تا حالا مقابل این ادعای بزرگ مردم ایران می بینم. انگشت آن زخمی بزرگ دوم خرداد 76 را مقابل حماسه سازان آن روز و زمینه سازش می بینم. اشتباه نکنید. زمینه سازش خاتمی نبود. نام خاتمی از وزارت کشور رفسنجانی بیرون آمد. بیست و دوم خرداد 88 روز تسویه حساب زخمی بزرگ با رفسنجانی بود. زخمی بزرگ برای اولین بار در دوم خرداد و روزهای بعد از آن موجودیت و مشروعیت خود را زیر تیغ دید. احمدی نژاد جواب زخمی بزرگ به رفسنجانی است.
پ.ن1: در انتخابات بیست و دوم خرداد 88 متوجه شدیم نام دیگر تقلب، شگفتی است.
پ.ن2: این جشن پیروزی است؟ انا لله و انا الیه راجعون.
پ.ن3: دست محسن رضایی هم درد نکند.
کلافه ام. عصبانی و مضطرب. به آن تکه کاغذی که توی صندوق انداخته ام اعتماد ندارم. نمی دانم همانگونه از جعبه بیرون می آید یا نه. نمی دانم کسی نام دیگر را به آن نامی که من نوشته ام ارجح و مصلحت می داند یا نه. نمی دانم چقدر اهل تقلب است. هیچ خبر دقیقی ندارم. نه از آخرین ساعت تمدید شده برای رای گیری، نه از تعرفه و نه از هیچی. فقط مثل مرغ پر کنده این ور و آن ور می روم. سیگار آتش می زنم. چند دقیقه پازل حل می کنم. فیلم می گذارم ببینم، اما نمی توانم تمرکز کنم. لحظه های بدی است. پر از تعلیق و بی خبری. این اس ام اس لعنتی هم که قطع است. پنجره اتاقم را باز کرده ام. صدای آژیر ماشین آتشنشانی است یا آمبولانس ؟ تشخیص نمی دهم. فقط می پیچد توی گوشم و به دلهره هایم آب و تاب بیشتری می دهد. لعنت به این لحظه های بی خبری.
پ.ن: لعنت به این بلاگفا که عرضه مقاومت در شرایط بحرانی و شلوغ را ندارد. یا سرور در دسترس نیست، یا چپ چین و راست چینش گه گیجه می گیرد و یا سرش به یک جایش پنالتی می زند.
